امروز یکی از دوستان زمان دانشجویی رو دیدم . داشتیم از روزگار قدیم حرف میزدیم یه خاطره یادم اومد برای شما هم میگم خوبه

یه استاد داشتیم  اموزش و پرورش تطبیقی درس میداد.به نام امان الله صفوی  یه کتاب داشت از روش میخوند ویرایش نشده بود و مثل خودش زیر خاکی بود . آخر جمله فعل به جمله نمیخورد مثلا میگفت:در سال ۱۳۱۰ شیوه کار مکتب خانه  است (که باید میگفت بود) کلاس به هم میریخت ما میگفتیم بود استاد میگفت است خلاصه کلی شلوغ میکردیم تا اینکه من یه روز  بلند شدم به بچه ها گفتم اروم باشید استاد که گناهی نداره کتاب اشتباه نوشته (نگو کتاب رو خود استاد نوشته بود) استاد ناراحت شد و گفت نمیخواد از من دفاع کنی و منو از کلاس اخراج کرد. ترم بعد هم باهاش درس داشتیم.

اولین جلسه ترم بعد که اومد نمره ها رو اوردو با یه حالت حق به جانب گفت :بعضی ها اصلا درس نمیخونن بخصوص اقایون و بخصوص این اقا و به من اشاره کرد و گفت اگر ۵ نمره عملی نبود میوفتادی  منم که میدونستم چند شدم گفتم استاد آبروی منو نبر و استاد هم که مطمئن بود من درس نمیخونم گفت اسمت چی بود؟ من نمیگفتم  هی اصرار کرد بعد گفت اهان عادلی بودی  و لیست رو باز کرد چشمش که به نمره ی من افتاد      (۵/۱۸)گفت البته این آقا با اینکه خیلی منو اذیت کرده ولی درسشو خونده . خلاصه استاد .........شد و برای تلافی ۵۰ صفحه کنفرانس از یه کتاب نایاب مشخص کرد و بقیه ماجرا که اگر خوشتون اومد پیام بذارید که براتون بگم